وقتی میخواندمش که: الهى كيف ادعوك وانا انا وكيف اقطع رجائى حالا امیدوارم از ایمان حداقل نیمی اش را به دست آورده باشم, و آن نیمه اش را هم با دعای شما و در زندگی جدیدم کسب کنم. از خداوند متعال, تسریع امر کامل شدن ایمان همهی دوستان را خواستارم! * يَأَيهُّا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا يهَدِى الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ(67) مولای سراسر نور و رحمت!بگذارید این گونه فکر کنم و با افکارم خوش باشم که دعوتم فرمودهاید تا بنگارم برایتان و قرعه برای من به آیهی 67 از سورهی مبارکه مائده افتاده. آیه را چند مرتبه مرور میکنم،ترجمه اش را میخوانم،به تعدادی تفسیر مراجعه میکنم و امیدوار می شوم که انشاالله حداقل بخشی از مطلب را دریافت کردهام. قضییهی مهمی بوده که پروردگار مهربانمان چنین دستور سفت و سختی را بیان فرموده و هشدار داده که اگر آن کار را انجام ندهی،رسالتت را گویی اصلا انجام ندادهای! سپس به پيامبر ص كه گويا از واقعه خاصى اضطراب و نگرانى داشته، دلدارى و آرامش خاطر مىدهد و به او مىگويد:" پیامبرم!تو آنچه را گفتهام اجرا کن،من هم هوایت را دارم. از مردم در اداى اين رسالت وحشتى نداشته باش، زيرا خداوند تو را از خطرات آنها نگاه خواهد داشت" سر آخر هم برای آنان که به خیال خودشان به اصطلاح چوب لای چرخ رسالت پیامبر اعظم(ص) میگذراند یادآوری میکند که :"شما از هدایت خدا دور خواهید ماند." خداوند اصول بیان و نگارش را به خوبی میداند؛مخاطب را خوب تشنه میکند و انتظار شنیدن انتهای سخن را در وجود مخاطب به سر حد خود میرساند. چه بوده این وظیفهی خطیر که خدا این چنین ما راشیفتهی شنیدن آن کرده است؟ راستى چه مسالهی مهمى در اين آخرين ماههاى عمر پيامبر (ص) مطرح بوده كه آيه فوق اين چنين در باره آن تاكيد مىكند؟! اين نيز جاى ترديد نيست كه وحشت و نگرانى پيامبر (ص) براى شخص خود و جان خود نبوده بلكه براى كارشكنيها و مخالفتهاى احتمالى منافقان بوده كه نتيجه آن براى مسلمانان خطرات يا زيانهايى به بار مىآورد. آيا مسالهاى جز تعيين جانشين براى پيامبر (ص) و سرنوشت آيندهی اسلام و مسلمين مىتواند واجد اين صفات بوده باشد. انبوه روایات وارده در میان کتب مختلف اهل سنت و تشیع به خوبی نشان میدهدکه آيهی فوق درباره حضرت على (ع) و داستان روز غدير نازل گرديده است. مسئلهی مهمی که اگر پیامبر عزیزمان مطرح نفرموده بودند،رسالتشان را به پایان نرسانده بودند "ولایت مولی علی (ع) "بود. ولایتی که به تفکرات ما رنگ و بوی دیگری میدهد و محبت و تبعیت لازمهی آن است.ولایتی که حس خوب صاحب داشتن را برای ما به ارمغان میآورد؛احساس اینکه همیشه یک نفر هست که نگرانت باشد و دلش برایت شور بزند؛احساس اینکه یک نفر همهی تلاشش را برای سعادت و خوشبختی تو به کار بسته و حالا چشم دوخته که تو چه میکنی،نمک میخوری و نمکدان میشکنی یا قدردان زحمات ایشان خواهی بود و پیوسته خود را مدیونش میدانی. ولی داشتن به زندگی ما جهت می دهد؛هم به بسیاری از امور ترغیب میکند و هم از بسیاری کارها باز میدارد.ولی به بدخواهان ما هم هشدار میدهد که :"حواستان جمع باشد،اگر به فلانی آسیبی برسانید با من طرفید!" غدیر که جای خود را دارد و از این منظر که گفتم برای من بسیار ویژه است،اما به گمانم روز بعثت حضرت خاتم الانبیاء هم از این دیدگاه حائز اهمیت است .به نظرم خدا در این روز به بشر گفته که :"به کجا چنین شتابان؟!تو مال منی.رهایت نمیکنم که هر بلایی خواستی سر خودت بیاوری و بعد تقصیر را گردن من بیاندازی!برای من مهم هستی و به همین خاطر برای هدایت و عاقبت به خیریات عزیزترین بندگانم را به سوی تو میفرستم تا دستت را بگیرد و به سوی من رهنمونت کند." برای همین هم اولین و اصلیترین ولی بشر خداوند کریم است و او این مقام را به بندگان برگزیدهاش تفویض کرده است. مبعث یعنی خدا به بشر و سعادت او امید داشته که پیامبرش را میان ایشان فرستاده.یعنی دل پیامبر خدا برای من شور میزند و این یعنی من ولی دارم و خدا میداند که این چه حس شیرینی است برای من. اما حالا که در آستانهی این عید بزرگ هستیم بگذاررید گلایهای بکنم که خدا خودش خوب میداند بشر چه موجود حریص و غرغرویی است! من گله دارم از "فقد نبی"مان و "غیبة ولی" مان که به گمانم نتیجه اش میشود "کثرة عدو"ما و "قلة عدد" ما و ... من گله دارم و برایم دلیل نیاوردید که "تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز"! (که قبول دارم این هم علتی است ولی انتظار نداشته باشید با این حرف قانع شوم و دیگر هیچ نگویم!) من دلم میخواست صوت زیبای رسول خوبیها را میشنیدم و به ایشان ایمان میآوردم،دلم میخواست شیوهی نرم و در عین حال قاطعانهشان را در تبلیغ آخرین آیین آسمانی میدیدم و مومن میشدم،دلم میخواست اگر خطایی کردم حضرت رسول (ص) به من گوشزد کنند،نه اینکه چون اینک غرق در غفلت باشم و ... من دلم خیلی چیزها میخواهد و دستم از همهی آنها کوتاه است و تنها دلیلش را حکمت تو می دانم،آنگونه که قبلا هم گفتهام. حالا که من در این موقعیت گرفتار شدهام،از تو میخواهم که کمک کنی تا مقتضای حکمتت این باشد که درزمرهی یاران آخرین ولی خدا –که تمام وجود عالم فدای قدوم پر خیر و برکتش باد- از نعمت زیستن بهرهمند باشم و چه بسا آن هنگام معنای زیستن را تجربه کنم و از دستهی بی نصیبان از هدایتت نباشم. ای رحمت عالمیان(ص)! خواهش میکنم آمین این دعا را شما بفرمایید تا به امضای حضرت حق برسد انشالله. قطرهای از بیکران دریای معرفت شما هستی مرا معنایی دیگر میبخشد،دستان خستهام را به مهمانی مهربانی و گذشتتان فرابخوانید ای آسمانی ترین مهربانی برای ما گرفتاران زمین! عاشقان را گر در آتش میپسندد لطف دوست تنگ چشمم گر نظر در چشمهی کوثر کنم چه یک ماهی را ایران نبودید! در این حدود یک ماهی که نبودید چه اتفاقاتی که رخ نداد.نمیدانم بگویم کاش بودبد یا خدا را به خاطر نبودنتان شکر کنم که اگر میبودید شما هم مثل ما ناراحت می شدید.از خیلی از رویدادهای پیش آمده میدانم که مطلعید ولی باید بگویم اینجا بودن و از نزدیک شاهد ماجرا بودن با شنیدن از دیگران بسیار تفاوت دارد. میدانم که شما هم حرفهای تعریفی بسیار دارید؛از مانور شبکههایی مثل CNN بر روی "ندا صالحی" گرفته تا طرفدار پروپا قرص آقای احمدینژاد بودن یکی از آشنایانمان یا حتی شرکت کردن یکی از دوستان آنجایی در تجمع حمایت از اغتشاشگران تهران! نه! همان بهتر که اینجا نبوید.این سرزمین روزهای تلخی را به خود دید.روزهایی که وقایع پیش آمده در آن ارزش کشته شدن افراد بیگناه را نداشت.روزهایی که بیخردی بعضی افراد موجب دشمن شاد شدن ما شد.روزهایی که هیچ دوست نداشتم طنین اللهاکبر را شبهنگام بر فراز پشت بامها بشنوم.روزهای دلآزرده شدنم از برخی از استادهایی که خاطرات کلاسهایشان هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشود ولی هنوز هم باورم نمیشود استاد ... و شرکت در این اغتشاشات؟!!! آن هم بعد از خطبههای نماز جمعهی هفتهی پیش! روزهای زجرکشیدن و درس خواندن. ما که درس نمیخواندیم،یعنی مثلا میخواندیم ولی در فواصل زمانیای که برنامههای خبری سیما اجازه میداد! این انتخابات و وقایع پس از آن یک سره هم تلخ نبود.یکی از خوبیهایش این بود که حالا خیلی خیلی بیشتر قدر دوستان خوبم را میدانم،دوستانی که این چند روزه بر سر شهید شدنشان با هم شرط میگذاشتیم که مثلا چه کسی زودتر شهید میشود و باید بقیه را شفاعت کند و البته خداوند هم همهمان را ضایع کرد!یکی دیگرش هم لذت شرکت در نمازجمعهی آقا بود که شما آن را از دست دادید. کاش زودتر این پروسهی مهمانی ها تمام شود که یک عالمه حرف دارم برای گفتن به شما پدر عزیزم. بنای سیاسی نوشتن
نداشتم.همان لینکهایی که در پیوندهای روزانهام میگذاشتم به نظرم کافی بود. میخواستم تا بعد از اعلام نتایج انتخابات هیچ پستی
نگذارم اما نشد. نشد از آن مناظرهای که پخش زندهاش را ندیدم،چون در
قطار بودم،ننویسم. مناظرهای که سهم من از پخش زندهاش فقط فرستادن
صلوات بود و خواندن آیه الکرسی و دلهرهای عجیب. مناظرهای که صبح پنجشنبه به محض رسیدنم متنش را خواندم
و به من گفتند:مناظره خواندنی نیست،دیدنی است و دانلود شدهاش را دیدم. دکتر! شأن شما بالاتر از آن بود که جوش بیاورید و در جواب
دروغها و تهمتهای آنان مدرک خانم رهنورد را آن هم با آن ادبیات رو کنید.این
مناظره ارزش آوردن این بحث را نداشت.شما رئیس جمهور بودید!رئیس جمهوری که از کوره
در رفت و دست از جان شست و خودکشی سیاسی کرد. دکتر! دوست نداشتم بازی به اینجا ختم شود،البته شما که میگویید
تازه شروع شده.مگر نه اینکه حامیان آقای موسوی بیش از سه ماه است شدیدترین تهمتها
را به شما وارد می کنند و دروغ بافی میکنند به خصوص در سایتها و وبلاگها و
روزنامههایشان؛ای کاش شما راستهایتان را در سایتی میآوردید و خودتان را خرج نمیکردید. دکتر! میدانم،حرف شما درست بود ولی زمان و نحوهی بیان
شما به نظرم خوب نیامد. قبول دارم دل بسیاری به اصطلاح خنک شد ولی مگر وظیفهی
شما خنک کردن دل مردم است؟! امروز پیرمردی روستایی به من گفت به احمدی نژاد رأی
میدهم،چون حامی ما مستضعفان است.دکتر شما اینگونه عمل کردهبودید و حاکم قلب
بسیاری از مردم به ویژه قشر محروم بودید.افتخار شما این بود نه نقد عملکرد
پسرهای... اصل نوشتنم به خاطر تجمع باشکوه مردم شهرم در حمایت
از شما بود.این حضور یعنی مردم شما را هنوز هم دوست دارند و چه بسا حرکت شما را
تأیید هم کردهاند ولی درحین دیدن آن نود دقیقه فکر میکردم دیشب آقا هنگام تماشای
مناظره چه حالی داشتهاند.دلم برای آقا سوخت. آقای رئیس جمهور عزیزم! هنوز هم دوست دارم رأی بیاورید ولی فکر این را کردهاید
که در این فضای مسموم که البته قبول دارم اول از جانب رقیبان شروع شد،اگر رأی
آوردید مملکت داری چقدر سخت میشود؟همهی هدف ما که پیروز انتخابات شدن نیست.هر
چند میدانم آن شب قید همه چیز را زدید و آنگونه گفتید،خوتان،آبرویتان،نتیجهی
انتخابات،جو متشنج بعد از این حرف و ... دکتر جان! رأی بیاورید یا نه،من رأیم هنوز هم با شماست؛چون آن
قدر دلیل برای توانایی شما و رد رقیبانتان دارم که هجوم شدیدیتر حامیان آقای موسوی
بیاثر بماند. آقای موسوی را که اصلا رها کنید،ایشان که چند ماه
است میوههای ادب و اخلاق حزب مشارکت و جبههی دوم خرداد را میچیند! اما... اما آن تصویر تحمل و طاقت شما در ذهنم شکسته شد.چینی
بند زده هم که ... پیروز میدان 22خرداد باشید یا نه دلم میخواست برای من
فقط همان دکتر مهربان،سرشار از امید،انرژی و خلاقیت،باحوصله،جسور و دقیق بمانید،هستید
اما به صفات فوق اینک باید این را هم اضافه کنم که البته گاهی کارهایی هم میکنید
که هیچ جایی برای دفاع منِ حامی باقی نمیگذارید! هنوز هم دوستتان دارم،مثل مردمی که دیروز آمدهبودند
تا همین را به شما بگویند. ولی هنوز توی شوکام.قبول دارید که بازگشت به شرایط
عادی زمان میطلبد؟ همه به همان آرامش و تحملی که دیروز گفتید نیاز مبرم
داریم. نمی دانم تو
چرا این قدر مهربانی.این سکوتت گاهی اوقات بدترین شکنجه است برای من. چرا وقتی کاری
خلاف آنچه گفته ای انجام می دهم،همان موقع سرم داد نمی زنی؟چرا دعوایم نمی کنی؟چرا
فقط نگاهم می کنی؟این همه سکوت تو مرا به وحشت می اندازد. برسر دو راهی
می مانم که این سکوتت از مهربانی بی حد و اندازه ات است یا از سر بی تفاوتی ای که نسبت
به من اتخاذ کرده ای.باورکن گاهی فکر می کنم با من قهری،وگرنه خشمی،گوشه چشمی یا تشویقی و تمجیدی از تو می دیدم. این روزها
بیشتر به تو می گویم که با زبان خودم به من
نشانه هایی را بنما.نیاز به گفتن نیست که بهتر از من می دانی سواد من به اندازه ی درک نشانه های تو نیست.مرا
کودکی بپندار و کودکانه با من سخن بگو. کریم تر
از آنی که دست رد به سینه ام بزنی،این را مطمئنم.در همه ی سال های زندگی ام این را
خوب به من فهمانده ای که هیچ گاه به لیاقتم ننگریسته ای؛بلکه همیشه مرا با سخاوتت مواجه
کرده ای. این روزها
بیش از پیش مرا شرمنده می کنی،حس و حالم شبیه این فرازها از دعای شریف کمیل است: اَللّهُمَّ مَوْلای كَمْ مِنْ قَبیح سَتَرْتَهُ وَكَمْ مِنْ
فادِح مِنَ الْبَلاءِ
اَقَلْتَهُ وَكَمْ مِنْ عِثار
وَقَیْتَهُ، وَكَمْ مِنْ
مَكْرُوه دَفَعْتَهُ، وَكَمْ مِنْ
ثَناء جَمیل لَسْتُ اَهْلاً لَهُ
نَشَرْتَهُ... دلم می خواهد بدانم هر لحظه چه
تصوری نسبت به من داری. گاهی دلم از یکنواختی زندگی می
گیرد،دلم می خواهد در قبال بعضی رفتارهایم گوشم را همان موقع بگیری تا بفهمم و در
مسیر اشتباه طی طریق نکنم. می دانی؛دعوایم که بکنی متوجه می شوم
که حواست به من هست و مرا به حال خودم رها نکرده ای ولی وقتی موضعت رامقابل من و
رفتارهایم رسما اعلام نمی کنی،نگرانی است که وجودم را تسخیر می کند.همه ی این ها
با "حکمت" تو سازگار است و از حکمت سخن گفتن،بیان همان لالایی است که
بارها برای دیگران خوانده ام و خودم از آن چیزی نفهمیده ام؛البته به گمانم نباید هم چیزی از آن بفهمم. می دانم که می دانی مردد ماندن برسر
دو یا چند راهی های زندگی چقدر اضطراب آور است ولی دلگرمم به حضور تو؛تویی که
پروردگار منی؛مرا پرورانده ای و این پروش برای تو مهم بوده. می دانم هر روز از زندگی ام مانند
برگه ای از دفتر مشق است و تو هم چونان معلمی دقیق هر روز این دفتر را می بینی و
خط می زنی و نمره می دهی؛ولی مهربانا به من چشمانی عطا فرما تا دست خط تو را در
دفتر مشق زندگی ام ببینم و معنایش را بفهمم. دلم می خواهد سراسرش پر باشد از بیست
–صدآفرین که مُهری هم کنارش گذاشته ای یا یک برچسب زیبا برایم زده ای.دلم لک زده
برای ذوق کردن از طعم شیرینِ گرفتن بیست. خلاصه... هیچ موقع حس نکرده ام که تنهایم گذاشته
ای،این حس را تا پایان عمرم مستدام بفرما. اما این روزها ملتمسانه از تو می
خواهم با زبان من با من حرف بزنی،من اهل گرفتن ایما و اشاره و فهمیدن صحبت های تو
با کنایه نیستم؛به من شفاف نشان بده... یقین دارم که این تقاضای کوچکی است در برابر ذات
کبریایی تو.
*از انتخابات حرفی نمی زنم که بنای آن
را ندارم،حتی دراین فضای داغ تبلیغاتی.(البته گوشه و کنار خانه ام را همان طور که
می بینید با دلخواه هایم آراسته ام.) *نوشتم تا اگر لابلای کندوکاوهای
انتخاباتی اتفاقی این صفحه را باز کردید برای دقایقی ذهن و روح خسته تان را به سوی
حضرتش متوجه کنید و نفسی تازه کنید.امید که موفق بوده باشم. در يك آن دورم را مي گيرند. اين گونه اش را نديده بودم.بسيار پيش آمده بود كه دنبالم راه بيفتند و با اصرار از من بخواهند كه از آنها آدامسي بخرم،كتاب دعايي يا فالي،و من كه از آنها نمي خريدم مورد لطفشان واقع مي شدم ! : «خدا انشاالله ازت نگذره» ،«خدا برات بد بياره» ولي اين مدلي را تا به حال نديده ام. آفتاب گرم و سوزان است.ساعت حدود 11را نشان مي دهد.تعجب مي كنم.اين بچه ها مگر مدرسه ندارند؟!سر و وضعشان بسيار آشفته است،لباس هايشان انگار سال هاست رنگ آب را ندیده است.نمي توانم اين صحنه را تحمل كنم.نمي ايستم .مي روم.آنها هم مي روند.يكي شان كه پسر كي ضعيف و رنگ پريده است رهايم نمي كند. دستش را جلويم دراز مي كند و تقاضاي مبلغي مي كند. به چشم هايش نگاه مي كنم ،معصوميت است كه موج مي زند،برق حرص و آز را نمي توان در آن دو گوي بي رمق لغزان ديد. به دست هايش مي نگرم.كوچك است والبته كثيف!گود گرفته تا پولم را در آن گودي جاي دهم.دلم می خواهد به او بگویم :«تو باید دستانت را برسر زانوان خودت بگیری،بلند شوی و یا علی بگویی»به او بگویم:«زود خودت را وارد دنیای بزرگترها کرده ای،شاید هم به اجبار واردت کرده اند،طوری نیست وارد شو ،اما غیرتت را نفروش!مرد باش،مرد!» منتظر است، من كه اين دفعه ميخكوب شده ام با صدايش به خودم مي آيم: «خانم!تو رو خدا!» به راهم ادامه مي دهم. چادرم را با دستش مي كشد و مي گويد:« انشا الله سفيد بخت بشي.»خنده ام گرفته،پنهانش مي كنم .نيم وجبي چه حرف هايي مي زند! دنبابم راه مي افتد.قدم هايش كوچك است.من تند مي روم و او مي دود تا به من برسد.التماس مي كند.لجم گرفته است. شاید با اين التماس ها اگر چيزي مي فروخت تا حالا از او خريده بودم ولي...نه!نمي دهم ،مي گويم :«برو بچه جان.مگه تو مدرسه نداري،اينجا چه کار مي كني؟!»رهايم مي كند.نمي دانم اثر اخمم بود يا آوردن نام مدرسه. فردا دوباره همان مسير،ساعت 10 صبح .همان كودكان ،جلو مي آيند.دوباره همان التماس ها.احتمالا مرا نشناخته اند.همان پسر بچه دوباره مرا همراهي مي كند .فكر كنم سمج ترينشان است و البته معصومترين چهره را دارد.نزديك كه مي آید،چشمانش به چشمانم مي افتد ،تازه مي فهمد،جا مي خورد،ولي خودش را نمي بازد.تقاضايش را با شجاعت تكرار مي كند! مي گويم:«لطفا برو!» زودتر از ديروز رهايم مي كند. ***** در مترو نشسته ام.واگن بانوان كه البته بيشتر شبيه فروشگاه هاي زنجيره اي كوچك است.خانم ها بااحتياط (از ترس ماموران مترو) اجناسشان را از كيف هايشان بيرون مي آورند و نشان مي دهند و به تبليغش مي پردازند،مثلا:« خانمم!كشمش خوب دارم ،تازه و مقوي ،توي فصل امتحانات براي بچه ها بهترين تغذيه است.زير قيمت مغازه،نه پول بيشتر بده ،نه وقتت را صرف خريد كن ،از من بخر،جنس خوب و ارزان...» همه شان تقريبا همين جملات را مي گويند.همه سني هستند اين فروشندگان مترويي.بيشترشان را ديگر مي شناسم.از همه بيشتر دلم براي خانم جواني مي سوزد كه فرزند 3-4 ماهه اش را به كمرش مي بندد و كيك مي فروشد و آن بچه هم توي اين هواي گرم چه بر سرش مي رود خدا مي داند. آخرين ايستگاه پياده مي شوم. تا برسم به جايگاه اتوبوس ها باید مسافتی را پياده بروم.روي زمين بساطشان را پهن كرده اند،همه جور چيزي هم مي فروشند.به شنبه بازارها بسيار شباهت دارد.سوار اتوبوس هاي ميدان اختياريه مي شوم.تا راننده ي اتوبوس منتظر سوار شدن مسافران است چند آقا به نوبت مي آيند و هريك كالايشان را معرفي مي كنند و مي پرسند :« كسي نخواست؟» گاهي هم خانمي خريد مي كند از آنها. كلافه شده ام.بايد پياده شوم.نزديك مغرب است.اذان را مي گويند.مي خواهم منزل يكي از اقوام بروم.سر راهم مسجدي است در خيابان اختاريه ي جنوبي.مي روم داخل تا هم نمازم را اول وقت و به جماعت بخوانم ،هم كمي حالم بهتر شود. نماز تمام مي شود.مي خواهم از در بيرون بروم،چشمم به آقايي مي افتد كه در آستانه ي در مسجد ايستاده ، در دستش اسكناس هاي رنگانگ است،نمي فهمم براي چه آنجا ايستاده و پول هايش را مي شمرد.دارم از كنارش رد مي شوم كه آقاي ديگري اسكناسي پانصد توماني را در دست آقاي اولي مي گذارد و مي گذرد. تازه دوزاري ام مي افتد؛خدايا در اين محله هم؟!!! ***** دوباره مسیر هميشگي ام.همان جماعت كودكان .ديگر پاپي ام نمي شوند.مي دانند كه از من نمی توانند پولي بگيرند.براي همين انرژي شان را بيهوده صرف نمي كنند. در دستم نان بربري داغ است.بويش در فضا مي پيچد،دلم نمي آيد،تكه ای از نان مي كنم و به همان پسرك مي دهم و مي گويم:«به بقيه ي دو ستانت هم بده.»سري تكان مي دهد؛يعني باشه. ***** واقعا اعصابم را خرد مي كند.آخر به ديدن اين تصاوير عادت ندارم.در اصفهان خودمان از اين تصاوير بسيار به ندرت مي بينم.در همه ي سطح شهر اين گونه صحنه ها به چشم نمي خورد.در مناطقي كه مردم با سختي زندگي مي كنند ديده ام ،آن هم نه گدايي كردنشان را؛ديده ام چيزي مي فروشند. نگوييد با گدايي فرقي ندارد كه از منظر من تفاوت هاي بسيار دارد.آن بچه كه جلوي من گردنش را خم مي كند و دستش را دراز،عزت نفسش را به حراج گذاشته است و آبرويش را مي فروشد.او سرمایه ی كشور من است،آينده ي وطنم در دست اوست،ميهنم به او چشم اميد دوخته است.ولي او كه از كودكي دست نياز به سوي اغيار دراز مي كند،چه خواهد كرد در نوجواني و بزرگسالي؟! اما آن يكي كه مثلا كتابي مي فروشد اگر وابسته به باندي و گروهي نباشد ،همه ي اميدش اين است كه گرهي از مشكلات پدر رنج ديده اش باز كند،يا براي لحظاتي هم كه شده لبخند را مهمان لب هاي خشكيده و ترك خورده ي مادرش كند.هرچند اين هم چهره اي زشت از روزگار ماست. ديدن اين صحنه ها روحم را مي آزارد. بعد از چندين سال زندگي در اين شهر پر دردسر،هنوز رو حيه ام تهرانيزه نشده است!مانده ام خود مردم اين كلان شهر آلوده،با روحشان چه مي كنند،سرش چه كلاهي مي گذارند؟شايد چشم روحشان را بسته اند كه نبينند اين وقايع را،شايد هم مثل من زجر مي كشند و چاره اش را نمي دانند. نمي دانم ،هر دو حالتش بد است. خدايا مددي!
خدايا چه سان بخوانمت با اينكه من همان من (گنهكار) هستم و چه سان اميدم را از تو ببرم با
منك وانت انت الهى اذا لم اسئلك فتعطينى فمن ذاالذى اسئله
اينكه تو همان تويى (كه با همه مهربانى) خدايا من اگر از تو نخواهم كه به من بدهى پس كيست آن كسى كه از او بخواهم
فيعطينى الهى اذا لم ادعوك فتستجيب لى فمن ذاالذى ادعوه
تا به من بدهد خدايا اگر تو را نخوانمت كه دعايم را مستجاب كنى پس كيست آنكس كه بخوانمش
فيستجيب لى الهى اذا لم اتضرع اليك فترحمنى فمن ذاالذى
تا دعايم را مستجاب كند خدايا اگر به درگاه تو زارى نكنم كه به من رحم كنى پس كيست كه
اتضرع اليه فيرحمنى ...
به درگاهش زارى كنم تا به من رحم كند ...
یقین داشتم به مهربانی و کرمش چونان امروزم, ولی نمی دانستم که به این زودی مرا باز هم شرمنده ی الطاف بیکرانش میکند.
از همه ی دوستان ارجمندی هم که در این مدت با گذاشتن کامنت خصوصی یا عمومی جویای احوال بنده بودند بسیار تشکر و از اینکه نتوانستم جوابگوی آنها باشم عذرخواهی می کنم.


*دلم تاب نیاورد و انتخاباتی هم نوشتم.
*این پست را برداشته بودم ولی فقط به خاطر نسیم عزیزم صاحبخانه ی وبلاگ نقش دوباره می گذارمش.
نگارش يافته در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388
توسط واله| |
نگارش يافته در شنبه بیست و هفتم تیر 1388
توسط واله| |
نگارش يافته در شنبه بیستم تیر 1388
توسط واله|
نگارش يافته در جمعه پنجم تیر 1388
توسط واله| |
نگارش يافته در شنبه شانزدهم خرداد 1388
توسط واله| |
بعدنوشت:
*اما این پست را خودم خیلی دوست دارم. یکی دیگر از حالات این روزهای من است.همه چیز که در انتخابات خلاصه نمی شود!
نگارش يافته در شنبه شانزدهم خرداد 1388
توسط واله| |
نگارش يافته در شنبه دوم خرداد 1388
توسط واله| |



