تبليغاتX
هوای تازه

هوای تازه

 دوست دارم خانه‌ام همیشه از تمیزی برق بزند، خانه‌ای که تا می‌آیی روبراهش کنی، سر سال می‌شود و باید بلند شوی؛ با این حال دوست داشتنی‌ترین جای عالم است برای هرکسی. خانه‌ای که باید پناه خستگی‌هامان باشد و مأمنی برای آرامش از دست رفتۀ اعضای خانواده در طول روز. خانه‌ای که می‌تواند بوی خوش غذای مادر را بدهد یا همیشه در انتظار قابلمه بر روی اجاق گازش بماند! دوست دارم در خانه‌ام باشم و غذایی که می خوریم، دست‌پخت خودم باشد. غذایی که با عشق آن را خوش طعم می‌کنم و چه قیاس باطلی است مقایسۀ این غذا با حتی بهترین غذاهای بهترین رستوران های شهرم. دوست دارم خانه‌ام یادآور لحظه‌های شیرین باشد، نه دلهره‌های مزمن. دوست دارم اعضای خانواده‌ام برای زودتر رسیدن به خانه، لحظه شماری کنند. دوست دارم این را بدانند که کسی هم درون خانه، منتظرشان است و برای رفع خستگی‌هاشان کلی نقشه کشیده است. دوست دارم با بودنم در خانه، آرامش را به زندگی‌ام هدیه کنم. قبول دارم که برخی از خانمها برای گذران زندگی، مجبورند شاغل باشند؛ اما کم نیستند کسانی که به خاطر پر کردن اوقات فراغتشان، یا مثلا به زعم خودشان پرستیژ شاغل بودن، یا استقلال اقتصادی و ... به سر کار می‌روند. البته منظور من، شغلهایی است که اساسا با زن بودن من در تعارض است، نه معلمی و پرستاری و امثالهم. 

من اما ترجیح می‌دهم سراغ کار اداری نروم و درآمدی هم به صورت مستقل بالطبع نداشته باشم تا با آن چه می‌دانم مبل و پرده‌ام را عوض کنم یا میوه خشک‌کن یا ماشین ظرفشویی بخرم. من عاشق این زندگی آرامم. زندگی ای که دلهره و نگرانی در آن نیست. دوست دارم بانوی این چنین زندگی ای باشم، در عین حال با حضور در جلسات برخی از نهادهای فرهنگی، سرکی هم به جامعه بزنم. کاش می‌شد با یک تلفن، "زندگی‌کردن" را هم مثل خوراکی ها و سایر اقلام مورد نیازمان بخریم. این که بسیاری از ما مبتلای آن هستیم، "زندگی کردن" نیست؛ بیشتر به نظرم ادای "زندگی کردن" را درآوردن است. لطفاً کمی برایم زندگی بیاور!  

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت توسط واله| |

  دو سال پیش دلم می‌خواست هم‌زمان که تمرین دل‌بستن می‌کنم، می‌توانستم دل کندن را نیز تمرین کنم. شروع کردم و از بسیاری از تعلقات، رها شدم؛ چونان کرم ابریشمی که خود را از پیلۀ خود‌بافته می‌رهاند و شوق پرواز در وجودش زبانه می‌کشد. سخت بود، اما شد ولی کمی. یعنی بعضی از تعلقّات هنوز مانده و این یعنی من هنوز که هنوز است باید بجنگم با خودم و پیله! و عجیب این تعلّق خاطر، آدمی را بندۀ خود می‌کند. یکی از بزرگترین‌هایش همین وب‌نویسی و وب‌گردی بود. تلاش کردم خودم را برهانم از این اعتیاد خود خواسته! تلاش کردم ننویسم. ننوشتم و رها شدم. رهای رها. حالا آمده‌ام؛ می‌نویسم ولی بدون تعلق خاطر. می‌نویسم برای دلم. برای خود خودم نه هیچ‌کس دیگر. حالا دیگر یک ماه هم که به وبلاگم سر نزنم، ذهنم درگیر نیست...
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت توسط واله| |

کتاب گران شده است و این برای همچون منی یعنی درد!

برای همچون منی که دست و دلم بیشتر به خریدن کتاب می‌رود تا امانت گرفتن آن یعنی درد!

برای مایی که با کاغذ سر و کار داریم، گرانی کاغذ بسی دردناک‌تر است از گرانی مسکن و پوشاک و گوشت و ... . (دوستان عزیز، بنده هم مثل بسیاری از شما مستأجری شریف! از این پهنۀ پاک میهن هستم؛ پس لطفاً مرا به بلند شدن نفس از جای گرم، متهم نفرمایید. من هم مثل بسیاری از شما، از بسیاری از علایق دیگرم صرف نظر می‌کنم و کتاب می‌خرم. پس مرفهی بی‌درد محسوب نمی‌شوم.)

دیروز کتابی را که واقعاً به آن نیاز داشتم پس از مدید مدتی یافتم. به هوای خریدنش به سراغ فروشنده رفتم و به امید سه یا چهار هزار تومان بودنش، می‌خواستم بخرمش. در کمال ناباوری 11000 تومان را که به عنوان قیمت کتاب دیدم، سرم تیر کشید! عاقبت خریدمش ولی گرانی‌‌اش هنوز هم مرا می‌آزارد.

آه از آن همه کتاب نخواندۀ نخریده و آه‌تر! از آن همه وقت که می‌شد بخرمشان و نخریدمشان و رفتم مثلاً فلان آبکش، یا قابلمه را خریدم! حالا از آن آبکش و قابلمه بدم می‌آید. آشپزخانه‌ام بدون آن‌ها هم، آشپزخانه بود. حالا من مانده‌ام و عذاب وجدانی عمیق!

نمی‌دانم، شاید دچار جنون کتاب خریدن شده‌ام ولی باور کنید دو برابر شدن قیمت کاغذ ظرف یک ماه، قلبم را سخت فشرده است. نمی‌دانم چند انتشاراتی دیگر بسته خواهد شد. چند چاپخانه تعطیل خواهد شد. چند کارگر چاپخانه بی‌کار می‌شوند، همه به خاطر گرانی کاغذ عزیز.

این روزها دست و دل هیچ ناشری در این هیاهوی بازار کاغذ به چاپ کتاب نمی‌رود.

انشااله اوضاع و احوال تا نمایشگاه کتاب اردیبهشت ماه سر وسامان یابد که دیدن نمایشگاه با کتاب‌های تکراری و ناشران اندک بسیار کسل کننده خواهد بود.

[لطفا این درد دل دوستانه را به بحثهای سیاسی پیوند نزنید.]

نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت توسط واله| |

سلام بعد از دو سال و اندی آمده‌ام! نه که نباشم، بودم اما خاموش.
آمده‌ام اما خیلی‌ها رفته‌‌اند، خیلی‌ها فقط خانه‌شان هست و از صاحب خانه خبری نیست! خیلی‌ها دیر به دیر سر ‌می‌زنند به خانه‌‌شان. نمی‌دانم چرا، ولی آمده‌ام. شاید دلتنگی‌ام برای خانه‌ام مرا به اینجا کشانده است. ولی شاید به یک دلیل دیگر هم باشد و آن این که در این تقریباً دو سالی که نبودم، انگار آمار وبلاگ نویسان چند برابر شده. بدم می‌آید که بعضی‌ها وبلاگشان را دفترچۀ خاطراتشان می‌دانند و می‌نویسند و می‌نویسند. با جزئیات تمام که نمی‌دانم ... رها می‌کنم این بحث را، از فکرش بیرون بیایید. سلیقه‌ام را گفتم. و خوب می‌دانم که من شاخص نیستم و لزومی ندارد همه سلیقه‌شان مثل من باشد ولی برایم بسیار عجیب است که در این دنیای امروز که همۀ ما از کمی وقت ناله می‌کنیم، چقدر جالب است آمار بازدیدکنندگان برخی از وبلاگ‌هایی که من اسمشان را می‌گذارم وبلاگ‌های خاطرات خصوصی افراد! بگذریم.
از همۀ عزیزانی که در نبودنم، جویای احوالم بودند، به رسم ادب سپاس‌گزاری می‌کنم و ممنون از محبتشان هستم. انشااله که بیایم و بنویسم.
نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت توسط واله| |

Design By : Night Melody