هوای تازه
من اما ترجیح میدهم سراغ کار اداری نروم و درآمدی هم به صورت مستقل بالطبع نداشته باشم تا با آن چه میدانم مبل و پردهام را عوض کنم یا میوه خشککن یا ماشین ظرفشویی بخرم. من عاشق این زندگی آرامم. زندگی ای که دلهره و نگرانی در آن نیست. دوست دارم بانوی این چنین زندگی ای باشم، در عین حال با حضور در جلسات برخی از نهادهای فرهنگی، سرکی هم به جامعه بزنم. کاش میشد با یک تلفن، "زندگیکردن" را هم مثل خوراکی ها و سایر اقلام مورد نیازمان بخریم. این که بسیاری از ما مبتلای آن هستیم، "زندگی کردن" نیست؛ بیشتر به نظرم ادای "زندگی کردن" را درآوردن است. لطفاً کمی برایم زندگی بیاور!
کتاب گران شده است و این برای همچون منی یعنی درد!
برای همچون منی که دست و دلم بیشتر به خریدن کتاب میرود تا امانت گرفتن آن یعنی درد!
برای مایی که با کاغذ سر و کار داریم، گرانی کاغذ بسی دردناکتر است از گرانی مسکن و پوشاک و گوشت و ... . (دوستان عزیز، بنده هم مثل بسیاری از شما مستأجری شریف! از این پهنۀ پاک میهن هستم؛ پس لطفاً مرا به بلند شدن نفس از جای گرم، متهم نفرمایید. من هم مثل بسیاری از شما، از بسیاری از علایق دیگرم صرف نظر میکنم و کتاب میخرم. پس مرفهی بیدرد محسوب نمیشوم.)
دیروز کتابی را که واقعاً به آن نیاز داشتم پس از مدید مدتی یافتم. به هوای خریدنش به سراغ فروشنده رفتم و به امید سه یا چهار هزار تومان بودنش، میخواستم بخرمش. در کمال ناباوری 11000 تومان را که به عنوان قیمت کتاب دیدم، سرم تیر کشید! عاقبت خریدمش ولی گرانیاش هنوز هم مرا میآزارد.
آه از آن همه کتاب نخواندۀ نخریده و آهتر! از آن همه وقت که میشد بخرمشان و نخریدمشان و رفتم مثلاً فلان آبکش، یا قابلمه را خریدم! حالا از آن آبکش و قابلمه بدم میآید. آشپزخانهام بدون آنها هم، آشپزخانه بود. حالا من ماندهام و عذاب وجدانی عمیق!
نمیدانم، شاید دچار جنون کتاب خریدن شدهام ولی باور کنید دو برابر شدن قیمت کاغذ ظرف یک ماه، قلبم را سخت فشرده است. نمیدانم چند انتشاراتی دیگر بسته خواهد شد. چند چاپخانه تعطیل خواهد شد. چند کارگر چاپخانه بیکار میشوند، همه به خاطر گرانی کاغذ عزیز.
این روزها دست و دل هیچ ناشری در این هیاهوی بازار کاغذ به چاپ کتاب نمیرود.
انشااله اوضاع و احوال تا نمایشگاه کتاب اردیبهشت ماه سر وسامان یابد که دیدن نمایشگاه با کتابهای تکراری و ناشران اندک بسیار کسل کننده خواهد بود.
[لطفا این درد دل دوستانه را به بحثهای سیاسی پیوند نزنید.]
آمدهام اما خیلیها رفتهاند، خیلیها فقط خانهشان هست و از صاحب خانه خبری نیست! خیلیها دیر به دیر سر میزنند به خانهشان. نمیدانم چرا، ولی آمدهام. شاید دلتنگیام برای خانهام مرا به اینجا کشانده است. ولی شاید به یک دلیل دیگر هم باشد و آن این که در این تقریباً دو سالی که نبودم، انگار آمار وبلاگ نویسان چند برابر شده. بدم میآید که بعضیها وبلاگشان را دفترچۀ خاطراتشان میدانند و مینویسند و مینویسند. با جزئیات تمام که نمیدانم ... رها میکنم این بحث را، از فکرش بیرون بیایید. سلیقهام را گفتم. و خوب میدانم که من شاخص نیستم و لزومی ندارد همه سلیقهشان مثل من باشد ولی برایم بسیار عجیب است که در این دنیای امروز که همۀ ما از کمی وقت ناله میکنیم، چقدر جالب است آمار بازدیدکنندگان برخی از وبلاگهایی که من اسمشان را میگذارم وبلاگهای خاطرات خصوصی افراد! بگذریم.
از همۀ عزیزانی که در نبودنم، جویای احوالم بودند، به رسم ادب سپاسگزاری میکنم و ممنون از محبتشان هستم. انشااله که بیایم و بنویسم.
| Design By : Night Melody |



